ذبيح الله صفا
1117
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گه چون عصير خستهاى از پايمالِ عَصر * گه سرگرفته چون خُمى از فكرهاى خام ز آن بزم نوش باده كه ساقى بود مقيم * ز آن جام خواه جرعه كه باقى بود مدام تا كى ابو الفوارسِ عقل تو چون دواب * در مرتع صفاتِ بهايم كند كُنام طبعت برنگ سبز از آن ميل مىكند * كز بوى گل مشام خران را بود زُكام كى سركشى كند چو عنان باد پاى نفس * گر بر سرش بدست رياضت كنى لجام تا چند بَهْرِ حَقّ بتكلّف كنى سجود * بر خلق تا بكى بتكبّر كنى سلام پيش خدا بروز قيامت بود شفيع * در خلوت ار به سجده نمايى شبى قيام فردا ز تاب نار خلاصت بود چو زر * كار ترا اگر بشهادت بود ختام از دل به آب توبه فروشوى چرك شرك * تا بر تن تو آتش دوزخ بود حرام عِزّى نباشد آنكه كند سجده پيش لات * آن را كه كعبه قبله و قرآن بود امام دل بر رباط كهنهء دنيا چه مىنهى * كى در چنين خرابه مسافر كند مقام تا كى بنور حسن شود غرّه چون هلال * آن را كه دور حسن بماهى شود تمام گر بيژنى زمانه بچاهت كند به زور * ور رستمى سپهر بميخت كشد چو سام گردى ز پشت مركب چوبين شكارِ گور * بهراموار گر بودت خنگ چرخ رام گردد زمانه از بُنِ دندان بكام تو * دندان بىنيازى اگر بركنى ز كام سيمرغ همتت چو مگس در هواى نفس * تاكى پرد بگرد سر سفرهء لئام هردم به گوش بلبل جانم درين قفس * از طايران سدرهنشين مىرسد پيام كاى عندليب گلبن بستانسراى قدس * چندين ز بهر دانه چرايى اسير دام پر برگشا ازين قفس تنگ چون هما * عنقا صفت ز قاف قناعت برآر نام سر نِه چو حلقه بر در آنها كه از علوّ * قطب سپهرْ زاويهشان را نديد بام آن اختران چرخ كه چون ماه مىكند * نور از چراغ خلوتشان آفتاب وام آفاق كرده زير پى و پاى در گليم * بدخواه را فگنده سر و تيغ در نيام كى سر بتاج و تخت سلاطين درآورد * هر بىنوا كه بر در ايشان بود غلام